امروز آقای "م" بسیار عاجزانه و ملتمسانه به دبیر کانون ما گفت:خانم آزاده رو تو هفته فرهنگ و هنر به من بدین. و دبیر گفت نه خودم لازمش دارم و اون مسئول....
نکته جالب اینجاست که خودشون می برن و می دوزن. من که نظری ندارم . نه بابا من نظرم کجا بوده. خودشون سر من به توافق می رسن.
پ.ن: وحشتناک خسته ام و دارم از پا در میام.
پ.ن:این روزها دانشگاه blogfa رو هم فیلتر کرده ... می دونین من الان چه حالی دارم؟؟؟
پ.ن2: کارام انقدر زیاده که هر شب گریه می کنم و میگم من به این همه نمیرسم.
پ.ن3: حس می کنم اینجا نامحرم هست و راحت نمی تونم حرف بزنم. دچار خود سانسوری شدم.
پ.ن4: یعنی من به همین زودی مهر کسی از دلم میره؟؟؟!!!
چند روز پیش آقای "م" یه جمله گفت که این کلمه توش بود "کمل کوفا" . به من گفت می دونی کمل کوفا یعنی چی دیگه؟؟ گفتم نه. گفت تو نمی دونی کمل یعنی چی
؟؟ گفتم : شتر به انگلیسی
. عصبانی شد : مگه من دارم با تو انگلیسی حرف می زنم. بعدشم همه خندیدن بهمون
. اونم یه سری به علامت تاسف برام تکون داد.
پ.ن: تست هوش: حالا شما بگین یعنی چی؟؟
شوهرش دادن...یه اس ام اس داد که فقط توش نوشته بود من عقد کردم!!!
نیومده دانشگاه...آدمی نبود که از کلاس هاش بزنه...درس خیلی براش مهمه. اس ام اس داد من حالم خوب نیست دکتر بهم تا ۳۱ ام مرخصی داده...ما کلی مصر شدیم که یهو چی شد ؟؟ تو که ۱۷ ام بلیط داشتی؟ ( اصرار ها همه با اس ام اس بود چون به هیچ وجه جواب موبایلش رو نمیده) خلاصه بعد قرنی دوباره گفت : من سردرد شدید گرفتم می خوام حذف ترم کنم!!!
ما از نگرانی مردیم...تابلو دروغ می گفت...معلوم نیست باز کی تحت فشارش گذاشته؟؟ اونجا هیچ کس رو نداره و به تلفن های ما هم جواب نمیده.... آخرین اس ام اسی که داد این بود: حوصله حرف زدن ندارم زنگ نزنین.
* اون خطاب به من: آخه به نظر تو به من میاد ازدواج کنم؟؟؟
-آره .... آخه ببین اگه من جای تو بودم این همه صبر و تحمل داشتم؟ تا حالا یا پسره رو کشته بودم یا خودم رو ... ولی تو خیلی آرومی پس یعنی صبر مورد نیاز برای ازدواج رو داری.
*![]()
پ.ن: آیا تو نیز عاشقی؟؟؟؟!!!!!
خوشحالم که این دفعه از اول با فکر عمل کردیم و یه سری تغییرات جدی و کلی به وجود آوردیم که رابطمون رو خیلی بهتر کرد.
خوشحالم که هستی....
(من یه مزاحم تو دانشگاه دارم که نمی خوام باهاش دوست شم و اونم دست بردار نیست. من اونو ندیدم ولی اون منو دیده)
حالا قضیه از اونجا شروع میشه که یکی از هم اتاقیهام در جریانه...
من دارم لباس می پوشم برم بیرون.
اون: کجا؟؟؟؟
من: دانشگاه
اون: انجمن که نمیری؟؟
من: چرا اونجا کار دارم
اون: زود آرایشت رو پاک کن ( منظورش همون رژ کمرنگه)
من: اااا چرا؟
اون: چرا نداره؟؟ منم اگه این جوری میدیدمت پیله میشدم باهام دوست شی و مزاحم میشدم.
من:![]()
به بابا زنگ می زنم میگم بابا این مزاحمه این جور و اون جور و ول کن قضیه نیست.
بابا: کجا دیدتت؟؟
من: تو انجمن
بابا: این همون انجمنی نیست که تو فقط بینشون دختری؟
من: آره ، چطور مگه؟![]()
بابا: از دست تو دختر
رفتم رو برد نمرم رو ببینم. دوستم که سال آخریه میگه چند؟؟ پاس؟؟
میگم 19.5
میگه : بپا معدلت بیست نشه که بدجور ضایع است.
من:![]()
تا تو باشی با دم شیر بازی نکنی.
یه روز با آقای الف کار کردم و یه روز با آقای ب ( کارمون تو دانشگاه نبود و تو شهر بود) یکی از پسرهای دانشگاه که هم دیگرو می شناختیم هر دو روز منو دید . روز دوم بد نگام کرد.( کاش میشد بهش بگی ما برای کارمون اینجایم
)
پ.ن: فرجه هام رو از امروز شروع کردم. خیلی باید فشرده بخونم. خدا کنه حسش باشه.
می پرسم چرا شما که هم دیگرو دوست داشتین؟
میگه خانواده هامون فهمیدن 8 سال با هم دوست بودیم و نذاشتن. یه سال باهاشون مبارزه کردیم نشد.
پدرش بهش گفت بیخود خواستگارات رو رد نکن من به اون پسره نمی دمت و اونم به یکیشون بله گفت.
آرزوی مرگ می کنم.
من:
از اول کوچه که نانوایی بود داشتیم می اومدیم که چند تا پسر نوجوان یه چند تا نون دستشون بود و با کالباس داشتن می خوردن ... به ما هم تعارف کردن و آقای الف یه نصفه نون برداشت. حالا میگن کالباس بردار میگه نمی خوام ضرر داره میگن واسه خانم بردار که اونم گفت نه و فقط نون تازه رو برداشت. هنوز چند قدم بیشتر جلوتر نرفتیم که صداشون میاد که میگن چقدر به هم میان. هیچ کدوممون به روی خودمون نمیاریم. ( ما مثل کارد و پنیریم و از بد حادثه با هم هم گروهی شدیم)
رفتم دم خونه یه پیرزنه... میگه دخترم چرا دستکش نپوشیدی هوا سرده سرما می خوری! بعد میگه این پسره کیه باهاته؟؟ نامزدته؟؟ میگم نه مادر جان دانشجوایم. میگه خوب دانشجو باشین نامزد هم هستین؟؟ من:![]()
![]()
برام تعریف کرد که از با یه پسره که داشته کفتر بازی می کرده مصاحبه کرده و میگه به نظرت رئیس جمهور باید چه جوری باشه؟؟ جواب میده: کفتر باز باشه.![]()
پ.ن: چند روز دیگه هم صبح تا شب باید بریم تا کار تموم شه. خدایا به خیر بگذرون.
الان دیگه مثل قبل نیست. دیگه اینجا آروم نیست. دیگه نوشتن توش آرومم نمی کنه. دلم نمی خواد بیام و نظرها رو چک کنم.
دلم یه جای دیگه می خواد..... یه جای آروم و امن....
پ.ن: نمی دونم چرا نشستم و همه ایمل های قدیمی رو می خونم. اذیتم می کنن....همش دروغه...
ذات بد نیکو نگردد*زانکه بنیادش بد است.
الان شمار دوست های شمالیم تو دانشگاه از انگشت های دستم بیشتر شده.![]()
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
پ.ن: واقعا ازت ممنونم نامجو که بعد این همه مدت بهم یه صدای خوب نشون دادی. دمت گرم.
