تبليغاتX
چرکنویس
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
180
زندگیم وارد مرحله جدیدی شده...خداحافظ اینجا....خداحافظ 
نوشته شده توسط در 20:56 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
179
داشتم فکر می کردم که تو روابطم با بعضی آدم ها یه جوری ام که اونها شاید فکر کنن بود و نبودشون اصلا واسم مهم نیست.در صورتی که این جوری نیست....
نوشته شده توسط در 9:19 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
178
من دوباره اومدم. با عوض کردن پسوند اینجا باز میشه. البته فقط خود بلاگفا یعنی من به وبلاگ خودم و هیچ کس دیگه نمی تونم سر بزنم. فقط می تونم بیام اینجا آپ کنم و نظرات رو بخونم که اینم خودش غنیمته.

امروز آقای "م" بسیار عاجزانه و ملتمسانه به دبیر کانون ما گفت:خانم آزاده رو تو هفته فرهنگ و هنر به من بدین. و دبیر گفت نه خودم لازمش دارم و اون مسئول....

نکته جالب اینجاست که خودشون می برن و می دوزن. من که نظری ندارم . نه بابا من نظرم کجا بوده. خودشون سر من به توافق می رسن.

پ.ن: وحشتناک خسته ام و دارم از پا در میام.

نوشته شده توسط در 9:12 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
177
سه شنبه هفته پیش صبح وقتی وارد کلاس شدم...دخترها همه با هم یه صدا شروع کردن به گفتن یه "به "طولانی به این صورت: baaaaaaaaah و این پسرهای فرصت طلب کلی خندیدن. حالا من همش دو روز دیر اومدم اینها این همه شلوغش کردن.

پ.ن:این روزها دانشگاه blogfa رو هم فیلتر کرده ... می دونین من الان چه حالی دارم؟؟؟
پ.ن2: کارام انقدر زیاده که هر شب گریه می کنم و میگم من به این همه نمیرسم.
پ.ن3: حس می کنم اینجا نامحرم هست و راحت نمی تونم حرف بزنم. دچار خود سانسوری شدم.
پ.ن4: یعنی من به همین زودی مهر کسی از دلم میره؟؟؟!!!

نوشته شده توسط در 8:56 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
176
این روزها چون به اون هفته نحس که اسمش فرهنگ و هنره نزدیکیم هر روز تو امور فرهنگی مشغول انجام کار می باشیم و فقط یه خوبی داره اونم این که همه دوست ها دور هم جمع می باشیم.

چند روز پیش آقای "م" یه جمله گفت که این کلمه توش بود "کمل کوفا" . به من گفت می دونی کمل کوفا یعنی چی دیگه؟؟ گفتم نه. گفت تو نمی دونی کمل یعنی چی؟؟ گفتم : شتر به انگلیسی. عصبانی شد : مگه من دارم با تو انگلیسی حرف می زنم. بعدشم همه خندیدن بهمون. اونم یه سری به علامت تاسف برام تکون داد.

پ.ن: تست هوش: حالا شما بگین یعنی چی؟؟

نوشته شده توسط در 9:35 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم فروردین 1387
175
اگه مطلب قبلی رو نخوندی اول اونو بخون بعد اینو چون به هم مربوطن.

شوهرش دادن...یه اس ام اس داد که فقط توش نوشته بود من عقد کردم!!!

نیومده دانشگاه...آدمی نبود که از کلاس هاش بزنه...درس خیلی براش مهمه. اس ام اس داد من حالم خوب نیست دکتر بهم تا ۳۱ ام مرخصی داده...ما کلی مصر شدیم که یهو چی شد ؟؟ تو که ۱۷ ام بلیط داشتی؟ ( اصرار ها همه با اس ام اس بود چون به هیچ وجه جواب موبایلش رو نمیده) خلاصه بعد قرنی دوباره گفت : من سردرد شدید گرفتم می خوام حذف ترم کنم!!!

ما از نگرانی مردیم...تابلو دروغ می گفت...معلوم نیست باز کی تحت فشارش گذاشته؟؟ اونجا هیچ کس رو نداره و به تلفن های ما هم جواب نمیده.... آخرین اس ام اسی که داد این بود: حوصله حرف زدن ندارم زنگ نزنین.

نوشته شده توسط در 15:30 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
174
(هم اتاقیمه.خانواده اش از دوریش از خونه استفاده کردن و دارن به زور شوهرش میدن)

* اون خطاب به من: آخه به نظر تو به من میاد ازدواج کنم؟؟؟

-آره .... آخه ببین اگه من جای تو بودم این همه صبر و تحمل داشتم؟ تا حالا یا پسره رو کشته بودم یا خودم رو ... ولی تو خیلی آرومی پس یعنی صبر مورد نیاز برای ازدواج رو داری.

*

 

نوشته شده توسط در 9:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
173
بازم نزدیک بهاره... اینجا که هوا هم بهاری شده...نتیجه اش هم اینه که عاشق های دانشگاه بیشتر شدن...هر طرف رو که نگاه می کنی دو تا جفت دست تو دست هم با هم دیگه قدم می زنن.... حالا اینکه فصل بهار با عاشقی رابطه مستقیم داره ؟؟؟ رو نمی دونم... ولی معمولا تو این فصل تعدادشون زیاد میشه.

پ.ن: آیا تو نیز عاشقی؟؟؟؟!!!!!

نوشته شده توسط در 17:56 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
172
فکرش رو که می کنم می بینم با همه مشکلات الان خوشحالم. خوشحالم که تونستم دو ماه به همه نه بگم...... تا تو دوباره بیای.
خوشحالم که این دفعه از اول با فکر عمل کردیم و یه سری تغییرات جدی و کلی به وجود آوردیم که رابطمون رو خیلی بهتر کرد.
خوشحالم که هستی....
نوشته شده توسط در 22:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
171
و تعطیلات بین ترم را آغاز می نماییم. کمی از خاطرات دانشگاه رو مرور می کنم.

(من یه مزاحم تو دانشگاه دارم که نمی خوام باهاش دوست شم و اونم دست بردار نیست. من اونو ندیدم ولی اون منو دیده)
حالا قضیه از اونجا شروع میشه که یکی از هم اتاقیهام در جریانه...

من دارم لباس می پوشم برم بیرون.
اون: کجا؟؟؟؟
من: دانشگاه
اون: انجمن که نمیری؟؟
من: چرا اونجا کار دارم
اون: زود آرایشت رو پاک کن ( منظورش همون رژ کمرنگه)
من: اااا چرا؟
اون: چرا نداره؟؟ منم اگه این جوری میدیدمت پیله میشدم باهام دوست شی و مزاحم میشدم.
من:


به بابا زنگ می زنم میگم بابا این مزاحمه این جور و اون جور و ول کن قضیه نیست.
بابا: کجا دیدتت؟؟
من: تو انجمن
بابا: این همون انجمنی نیست که تو فقط بینشون دختری؟
من: آره ، چطور مگه؟
بابا: از دست تو دختر


رفتم رو برد نمرم رو ببینم. دوستم که سال آخریه میگه چند؟؟ پاس؟؟
میگم 19.5
میگه : بپا معدلت بیست نشه که بدجور ضایع است.
من:

نوشته شده توسط در 9:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
170
با دوستم رفته بودیم بیرون... سر یه پیچ که داشتیم رد میشدیم یه ۲۰۶ با تمام سرعت اومد و مماس با پای من ترمز زد . من و دوستم از وحشت سکته کردیم دیدم تو ماشین یه جوون سوسول با دوستاشه و دارن به ما می خندن و از قصد این کارو کرده بود. دوباره ما اومدیم رد بشیم نذاشت. منم یه لگد با تمام قدرت به در ماشینش زدم و درش رفت تو . بعد من و دوستم خندیدیم و رد شدیم.

تا تو باشی با دم شیر بازی نکنی.

نوشته شده توسط در 12:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
169
گروهمون 4 نفر بود  و من فقط بینشون دختر بودم . یه جا سرگروه گفت آقایون عجله کنین. گفتم من چی؟؟؟ گفت : خوب تو هم که پسری.


یه روز با آقای الف کار کردم و یه روز با آقای ب ( کارمون تو دانشگاه نبود و تو شهر بود) یکی از پسرهای دانشگاه که هم دیگرو می شناختیم هر دو روز منو دید . روز دوم بد نگام کرد.( کاش میشد بهش بگی ما برای کارمون اینجایم)

پ.ن: فرجه هام رو از امروز شروع کردم. خیلی باید فشرده بخونم. خدا کنه حسش باشه.

نوشته شده توسط در 9:9 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم دی 1386
168
دیروز اومده و بهم میگه نامزدیش بهم خورد و دختره رفت با یکی دیگه نامزد شد.
می پرسم چرا شما که هم دیگرو دوست داشتین؟
میگه خانواده هامون فهمیدن 8 سال با هم دوست بودیم و نذاشتن. یه سال باهاشون مبارزه کردیم نشد.
پدرش بهش گفت بیخود خواستگارات رو رد نکن من به اون پسره نمی دمت و اونم به یکیشون بله گفت.
آرزوی مرگ می کنم.
من:

 

نوشته شده توسط در 9:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهارم دی 1386
167
کار پرسشگری رو استاد داده به یکسری از دانشجوها که یکی از اونها هم منم. هم گروهیم هم آقای الف هست. امروز اولین روز کار کردنمون بود ( پرسشنامه ها در مورد انتخاباته و باید هر چه زودتر تکمیل شه) باید می رفتیم دم در خونه ها و سوال می پرسیدیم و جواب ها رو علامت می زدیم.

از اول کوچه که نانوایی بود داشتیم می اومدیم که چند تا پسر نوجوان یه چند تا نون دستشون بود و با کالباس داشتن می خوردن ... به ما هم تعارف کردن و آقای الف یه نصفه نون برداشت. حالا میگن کالباس بردار میگه نمی خوام ضرر داره میگن واسه خانم بردار که اونم گفت نه و فقط نون تازه رو برداشت. هنوز چند قدم بیشتر جلوتر نرفتیم که صداشون میاد که میگن چقدر به هم میان. هیچ کدوممون به روی خودمون نمیاریم. ( ما مثل کارد و پنیریم و از بد حادثه با هم هم گروهی شدیم)
 
رفتم دم خونه یه پیرزنه... میگه دخترم چرا دستکش نپوشیدی هوا سرده سرما می خوری! بعد میگه این پسره کیه باهاته؟؟ نامزدته؟؟ میگم نه مادر جان دانشجوایم. میگه خوب دانشجو باشین نامزد هم هستین؟؟ من:

برام تعریف کرد که از با یه پسره که داشته کفتر بازی می کرده مصاحبه کرده و میگه به نظرت رئیس جمهور باید چه جوری باشه؟؟ جواب میده: کفتر باز باشه.

پ.ن: چند روز دیگه هم صبح تا شب باید بریم تا کار تموم شه. خدایا به خیر بگذرون.

نوشته شده توسط در 14:2 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
166
اینجا رو دوست ندارم. می نوشتم برای خودم. از اولش هم برای خودم بود. دلم به این خوش بود که یه جای امن و راحتی دارم که توش واسه خودم بنویسم. یکی گفت اینجا مکان عمومیه و برای خودم می نویسم معنایی نداره. بهش توجه نکردم چون مهم نظر هیچ کس نبود. من تو دفتر خاطرات دوست ندارم بنویسم ولی اینجا ... این فضای مجازی رو دوست دارم.

الان دیگه مثل قبل نیست. دیگه اینجا آروم نیست. دیگه نوشتن توش آرومم نمی کنه. دلم نمی خواد بیام و نظرها رو چک کنم.

دلم یه جای دیگه می خواد..... یه جای آروم و امن....

پ.ن: نمی دونم چرا نشستم و همه ایمل های قدیمی رو می خونم. اذیتم می کنن....همش دروغه...

نوشته شده توسط در 14:20 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم دی 1386
165
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز               دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد
نوشته شده توسط در 9:30 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
164
نمره امتحان جمعیتم رو گرفتم. نمره کامل شدم. تا کور شوی ای آنکه نتوانی دید. حالا حسودی کن. ماشین حساب خراب کن.... هر غلطی می خوای بکن. من موفقم... من پشت دارم و تو به خاطر ذات بدت نداری.

ذات بد نیکو نگردد*زانکه بنیادش بد است.

نوشته شده توسط در 19:4 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
163
اتفاقی با هم آشنا شدیم. قضیه این جوری بود که من حس کلاس رفتنم نبود و به جای کلاس رفتن رفتم سایت. دیدم یکی از کلوب پیام میده. همین جوری الکی جواب دادم . چون معمولا جواب نمی دم. بعد از یه کم حرف معلوم شد اونم شمالیه و تو دانشگاه ماست. کلی جفتمون ذوق کردیم. بهم گفت چقدر خوب کاری کردی کلاس نرفتی.اون ارشد بود و بابلی هم بود. بعد یه ربع هم دیگرو تو دانشگاه دیدم و این جوری شد که من اینجا یه دوست شمالی دیگه هم پیدا کردم.

الان شمار دوست های شمالیم تو دانشگاه از انگشت های دستم بیشتر شده.

نوشته شده توسط در 9:28 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
162
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی

گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

پ.ن: واقعا ازت ممنونم نامجو که بعد این همه مدت بهم یه صدای خوب نشون دادی. دمت گرم.

نوشته شده توسط در 17:25 | | لینک به این مطلب